دختر کوچولو و عشقش - نيلوفرآبي 
سلام ؛ امروز مي خوام داستان يک دختر کوچولو را براتون بگم که نويسنده داستان خودم هستم و جرقه نوشتن آن با خواندن نوشته اي در وبلاگ لعل سلسبيل به ذهنم خورد . البته بگم اين داستان کاملا خيالي و ساخته ذهن خودم است .
يکي بود يکي نبود . در اين کره ي خاکي دختر کوچولويي با پدر و مادرش زندگي مي کرد . دختر کوچولوي قصه ي ما خيلي عاقل و دانا بود .او از همه چي سر در مي آورد و خيلي از چيزهايي راکه بچه هاي همسن و سالش نمي دونستند ، مي دونست.دختر کوچولوي قصه ما روز به روز بزرگ و بزرگ تر و عاقل و عاقل تر مي شد . دختر کوچولوي قصه ما کم کم چيزي را در خودش احساس کرد . يک احساس عجيب و خوب . يک عشق . او احساس کرد عاشق شده . احساس کرد به يک نفر دلبسته . اون فرد غربيه نبود . اون آشنا بود . دختر کوچولو از رفتار ها از نگاه ها و خلاصه از همه چيز اون فرد خوشش اومده بود . او عاشق شده بود . يک عشق واقعي وپاک . درسته او خيلي بچه بود . فقط 9-10 سالش بود ولي عاشق شده بود .دختر کوچولوي قصه ما روز به روز بزرگ تر مي شد . تا اين که به دوران نوجواني رسيد به دوراني پاک ولي پرهياهو .دختر کوچولوي فصه ما براي خودش خانمي شده بود .و هنوز همون احساس را با خودش داشت . اون عشق روز به روز بيشتر و بيشتر مي شد .
خانم کوچولوي قصه ما فيلم هايي مي ديد و داستان هايي مي خوند که در اون ها عاشق ها در رابطه با عشقشون با معشوق خودشون صحبت مي کردند . اما... اما معشوق اون اونقدر باوقار و متين بود که او شرم مي کرد از اين که بخواد درباره عشقش به او چيزي بگه . همچنين
خانم کوچولوي ماهمون طورکه گفتم خيلي عاقل و منطقي بود او مي دونست که الان بايد درسش را بخونه و وقتي وقت ازدواجش شد به عشقش فکر کنه . از طرفي هم رفتار ها و نگاه هاي معشوقش او را به اين فکر مي انداخت که ممکنه عشق دو طرفه باشه و در واقع اين احساس که عشقش دو طرفه است در وجودش ، پديدار شده بود .
يک روز صبح وقتي خانم کوچولوي قصه ما از خواب بيدار شد . تصميمي گرفت . تصميمي مهم . او تصميم گرفت از آن زمان به بعد همه حواسش به درسش باشه و عشقش را در دلش تا وقتي به سن ازدواج رسيد نهفته باقي بگذاره . او تصميم گرفت صبر کنه تا وقتي زمان ازدواجش رسيد ، اگه اون احساسش که بهش مي گفت عشقش يک طرف نيست ، حقيقت داشته بشه ، معشوقش به خواستگاريش بياد و اگر هم نه ، موضوع را با خانواده اش در ميان بگذاره تا از تجربه آن ها هم استفاده کنه و راه حلي بيانديشه .و اون روز را با اين تصميم آغاز کرد.
داستان من به پايان رسيد . البته پايان داستان پاسخ من به اين سؤال بود که :« به نظر شما بهتر بود دختر کوچولو چه تصميمي مي گرفت ؟ »
خيلي خوشحال مي شم اگر پاسخ شما را به اين سؤال بدونم . پايان اين داستان را از نظر خودتون در قسمت نظرات اعلام کنيد .
باتشکر
مدير وبلاگ، نيلوفر
نام: | |
ايميل: | |