نيلوفررنجبر - نيلوفرآبي سلام ؛ ببخشيد که مدت زيادي هست که وبلاگم را بروز نکرده بودم .
در اين مدت تصميم مهمي راجع به وبلاگم گرفتم .
به دليل درس زياد وبودن در آستانه ورود به وطن عزيزم ايران و ... احساس مي کنم ديگه نمي تونم اون طور که بايد و شايده وبلاگم را اداره کنم . و البته دلم نيومد که وبلاگم را حذف کنم و بنابراين تصميم گرفتم وبلاگم را گروهي کنم و از چند تن از وبلاگ نويسان دعوت مي کنم که جزو نويسندگان وبلاگم بشوند تا اداره ي اون براي من هم آسون تر بشه .
من همين جا از نويسنده وبلاگ بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي دعوت مي کنم که به نويسندگان وبلاگ من بپيوندند . (البته من رفتم به وبلاگشون تا بهشون اطلاع بدم ولي ديدم که ايشون هم از پارسي بلاگ خداحافظي کرده ولي از دعوتم منصرف نشدم چون مي دونم ايشون هم به خاطر مشغله زياد اين کار را کرده و راه حل خودم را بهشون پيشنهاد مي کنم . چون اينطوري چند نفري بهتر از پس وبلاگمون بر مي آييم )
همچنين از همه نويسندگان وبلاگ در فراق وطنم نيز در خواست مي کنم که به جمع نويسندگان وبلاگ من بپيوندند.
با تشکر
نيلوفر رنجبر ( مدير وبلاگ )
سلام ، سلام ، سلام؛ سلامي به محبت دست هاي مادر و به گرمي دست هاي پدر ،سال نو همگي مبارک . اميدوارم سالي خوب و پر برکت را در پيش داشته باشيد . امروز اومدم تا به کساني که دنبال دوست مي گردند کمک کنم . اومدم دو تا دوست مهربون را بهتون معرفي کنم که هميشه پيشتونند و هر وقت دوست داشتيد مي تونيد رازهاتون را بهشون بگيد . اون ها از هر دوستي بهترند چون رازهاتون را به هيچ کس نمي گند علاوه براين اگر در مورد رازتون ازشون راهنمايي بخواهيد بهترين راهنمايي را بهتون مي کنند و راه درست را پيش پاتون مي گذارند چون هيچ کس مثل اونها خير و صلاح شما را نمي خواد . اونها هم سن و سال شما نيستند ولي هر وقت خواستيد باهاشون صحبت کنيد خودشون را جاي شما مي گذارند و به ياد جواني ها و يا نوجواني هاي خودشون مي افتند. هميشه سعي مي کنند اونقدر باهاتون صميمي بشند که رازهاتون را بهشون بگيد چون مي ترسند از اين که رازهاتون را به يک فرد غريبه بگيد و اون فرد هم شما را درست راهنمايي نکنه .
اسم اون ها خيلي ساده است. وقتي زبون باز کرديد اولين کلماتي که گفتيد اسم اون ها بود . اون ها مامان و بابا و يا به اصطلاح کتابي پدر و مادرتون هستند .
شايد بعضي از شما تعجب کرديد چون هيچ وقت فکر نمي کرديد بتونيد دو دوست خوب مثل آن ها داشته باشيد . دو دوستي که هميشه با شما هستند و خير و صلاح شما را مي خواهند. اما اونها ضمن اين که پدر و مادر شما هستند مي تونند دوست هاي خوبي براتون باشند.
البته بعضي از پدر و مادر هاي نسل قديم نمي تونستند فرزندانشون را درک کنند و دوست اونها باشند چون خواسته هاي اون ها از پدر و مادرشون با خواسته هاي فرزندانشون از خودشون خيلي متفاوت بوده و بنابراين خواسته ها و احساسات فرزندانشون را نمي تونستند درک کنند البته اونها هم مثل همه پدر و مادر ها خير و صلاح فرزندانشون را مي خواستند فقط فرقشون با پدر و مادر هاي امروزي در اين بوده که نمي دونستند چطوري بايد با بچه هاشون دوست باشند و خواسته هاي آن ها را درک کنند و شايد حتي نمي دونستند بايد با بچه هاشون دوست باشند.
اما اکثر پدر و مادرهاي نسل ما هم مي دونند که بايد با بچه هاشون دوست باشند و هم اين که راه دوست شدن با بچه هاشون را بلدند .
چقدر بده که ما اين دو دوست مهربان و خوب را از خودمون برنجونيم و ناراحت کنيم .چه خوبه سعي کنيم هميشه باهاشون خوب رفتار کنيم و رازها مون را بهشون بگيم .
هميشه خداراشکر مي کنم که دو دوست مهربان براي من قرار داده تا هر وقت دلم خواست باهاشون مشورت کنم . و هميشه دعا مي کنم که سايه اين دو دوست مهربان از سر من و داداش کوچولوم کم نشه .
اگر با پدر و مادرتون دوستيد همين الان بريد و دستاشون را ببوسيد و اگر هم دوست نيستيد بريد و باهاشون دوست بشيد و مطمئن باشيد بهترين دوست براتون خواهند بود .
سال خوبي داشته باشيد.

يا مقلب القلوب والابصار ، يا مدبر الليل والنهار ، يا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الي احسن الحال
سلام ، سلام، سلام
سه سلام گرم و باطراوت همچون بهار نثار همه هم وطنان گل و همه ايروني هاي با صفا مي کنم .اميدوارم حال همگي خوب باشه(چهارشنبه سوري را به خير گذرونده باشيد) . امروز اومدم با يک تير دو تا نشون بزرگ بزنم .
اول چهارشنبه سوري:
ديشب چهارشنبه سوري بود .مي دونم که خيلي از مردم و به خصوص جوون ها در ايران رفته بودند آتيش بازي (البته اميدوارم از نوع بي خطرش بوده باشه) . اينجا در کره شمالي هم من و همه ايروني ها جمع شده بوديم و آتيش روشن کرديم . سه تا آتيش بزرگ . و البته طبق رسم ايروني از روشون پريديم و گفتيم زردي من از تو سرخي تو از من . بعد هم وقتي که چوب ها به ذغال تبديل شدند لابه لاشون سيب زميني گذاشتيم و وقتي پخت (جاي شما خالي) نوش جان کرديم . البته اين دومين سالي بود که من در کره شمالي مراسم چهارشنبه سوري را انجام مي دادم (دومين سال و آخرين سال) .
راستش را بخواهيد دلم براي ايران خيلي تنگ شده . درسته که ما همه مراسم و سنت هاي ايروني را اينجا برگزار مي کنيم ولي باز هم اون حال و هواي ايران را نداره . مثلا همين چهارشنبه سوري . وقتي فکرش را مي کردم که توي کره شمالي امشب اين تنها مراسم چهارشنبه سوري که برگزار مي شه دلم مي گرفت چون مي دونستم تا چند ساعت ديگه توي ايران جوون هاي ايروني دور هم جمع مي شند و هزاران مراسم چهارشنبه سوري توي سرتاسر نقاط ايران پهناورمون برگزار مي شه .
ولي ... ولي خوشحالم که تا سه ماه ديگه پام رو ميگذارم روي خاک وطن ، از هواي وطن نفس مي کشم عيد سال 1388 را پيش هم وطنانم هستم و ...
خوب حالا برم سراغ دومين هدفي که مي خوام با اون يک دونه تيرم بزنم يعني بهار:
فردا 1/1/87 است . روز اول ماه فروردين . روز اول ماه اول فصل زيباي بهار . فصلي که اولين فصل ساله . امروز ننه سرما بار و بنديلش را جمع مي کنه تا از پيشمون بره و در عوض ننه بهار با سبدي پر از شکوفه پيشمون مي آد. مي آد تا سرما را از دل هامون دور کنه و شادي بياره .
پس خوبه که همگي با هم بلند بهش بگيم :« ننه بهار ، خوش اومدي»
عيد نوروز را به همه شما ايرانيان و هم وطنان گرامي تبريک و تهنيت مي گويم و اميدوارم که همراه با خونه تکوني ، دلهاتون را هم از بدي ها و زشتي ها و کينه ها تکونده باشيد . اگه هم نتکونديد هنوز هم وقت هست . تا فردا وقت داريد دلهاتون را از هر چي بديه پاک کنيد و با دلي روشن و پاک و دور از هر گونه کينه و بدي سر سفره هفت سين منتظر تحويل سال 1387 بشينيد .
در آخر هم جمله معروف « هر روزتان نوروز و نوروزتان پيروز» را مي گم و آرزوي سالي خوش و خرم براي خودتون و خانوادتون دارم .
سال نو مبارک

يک سال گذشت . يک سال پرهياهو از تولد وبلاگ کوچولوي من گذشت . دقيقا دو روز پيش يعني 17/12/86 سالگرد تولد وبلاگ خوشگل و صورتي من بود . الان وبلاگم يک سال و دوروزه شده . وبلاگ کوچولوي من با اين که خيلي کوچولو است ولي خاطرات خيلي خوبي از پارسي بلاگ داره . مي خوام خاطرات وبلاگ کوچولويم را در طول اين يک سال و دوروز براتون بگم :
وبلاگ من در تاريخ 17/12/85 به دنيا اومد . اون اول سبز رنگ بود و اسم قالبش يعني نيلوفر خيلي شبيه به اسم خودش بود که نيلوفر آبيه .چند وقت بعد وبلاگ کوچولوي من ديد که رنگ شبز اونم سبز تيره بهش نمي آد ؛ تصميم گرفت رنگش را عوض کنه و صورتي بشه . يک رنگ شاد و زيبا . وبلاگ کوچولوي من روز به روز بزرگ تر مي شد و مطالب زيادي را در خودش جاي مي داد . اولين مطلبي که ازش منتخب شد ، مطلبي با عنوان«معجزه رنگ ها » بود . اون مطلب اولين مطلبي هم بود که تا اون موقع بيشترين نظر يعني 6 نظر را داشت و اين وبلاگ کوچولوي من را خوشحال مي کرد . بعد از اون وبلاگ کوچولوي من يک روز وبلاگ کوچولوي من صفحه خودش را باز کرد تا ببينه براي مطلبي که تازه توش نوشته شده بود و درباره درس و مدرسه بود چند تا نظر اومده ، ديد که اوووووووووه 24 تا نظر براي مطلبي که ديروزدر اون وشته شده بود اومده . اون خيلي تعجب کرد و خوشحال شد . وقتي رفت تا نظرات را بخونه ديد که همه تبريک گفتند . چي رو ؟ بله ! وبلاگ کوچولوي من در حالي که تازه پاش رو در هفت ماهگي گذاشته بود ، منتخب شده بود. وبلاگ کوچولوي من از خوشحالي داشت بال در مي آورد . اون خوشحال بود که مدير پارسي بلاگ منتخبش کرده . وبلاگ کوچولوي من اون روز را هرگز از ياد نخواهد برد . اون روز 1/7/86 بود .
بعد از اون روز وبلاگ کوچولوي من با شوق بيشتري به کار خودش ادامه داد و سعي کرد مطالبش را بهتر و بهتر کنه . بعد از اون خيلي از مطالبش منتخب شد . و اون را شاد کرد . الان هم وبلاگ کوچولوي من در حالي به کار خودش ادامه مي ده که حدود 3 ماه و نيم ديگه قراره براي هميشه از ايران وطن عزيزش کار خودش را ادامه بده!
تولد وبلاگ من مبارک

سلام ؛ امروز مي خوام داستان يک دختر کوچولو را براتون بگم که نويسنده داستان خودم هستم و جرقه نوشتن آن با خواندن نوشته اي در وبلاگ لعل سلسبيل به ذهنم خورد . البته بگم اين داستان کاملا خيالي و ساخته ذهن خودم است .
يکي بود يکي نبود . در اين کره ي خاکي دختر کوچولويي با پدر و مادرش زندگي مي کرد . دختر کوچولوي قصه ي ما خيلي عاقل و دانا بود .او از همه چي سر در مي آورد و خيلي از چيزهايي راکه بچه هاي همسن و سالش نمي دونستند ، مي دونست.دختر کوچولوي قصه ما روز به روز بزرگ و بزرگ تر و عاقل و عاقل تر مي شد . دختر کوچولوي قصه ما کم کم چيزي را در خودش احساس کرد . يک احساس عجيب و خوب . يک عشق . او احساس کرد عاشق شده . احساس کرد به يک نفر دلبسته . اون فرد غربيه نبود . اون آشنا بود . دختر کوچولو از رفتار ها از نگاه ها و خلاصه از همه چيز اون فرد خوشش اومده بود . او عاشق شده بود . يک عشق واقعي وپاک . درسته او خيلي بچه بود . فقط 9-10 سالش بود ولي عاشق شده بود .دختر کوچولوي قصه ما روز به روز بزرگ تر مي شد . تا اين که به دوران نوجواني رسيد به دوراني پاک ولي پرهياهو .دختر کوچولوي فصه ما براي خودش خانمي شده بود .و هنوز همون احساس را با خودش داشت . اون عشق روز به روز بيشتر و بيشتر مي شد .
خانم کوچولوي قصه ما فيلم هايي مي ديد و داستان هايي مي خوند که در اون ها عاشق ها در رابطه با عشقشون با معشوق خودشون صحبت مي کردند . اما... اما معشوق اون اونقدر باوقار و متين بود که او شرم مي کرد از اين که بخواد درباره عشقش به او چيزي بگه . همچنين
خانم کوچولوي ماهمون طورکه گفتم خيلي عاقل و منطقي بود او مي دونست که الان بايد درسش را بخونه و وقتي وقت ازدواجش شد به عشقش فکر کنه . از طرفي هم رفتار ها و نگاه هاي معشوقش او را به اين فکر مي انداخت که ممکنه عشق دو طرفه باشه و در واقع اين احساس که عشقش دو طرفه است در وجودش ، پديدار شده بود .
يک روز صبح وقتي خانم کوچولوي قصه ما از خواب بيدار شد . تصميمي گرفت . تصميمي مهم . او تصميم گرفت از آن زمان به بعد همه حواسش به درسش باشه و عشقش را در دلش تا وقتي به سن ازدواج رسيد نهفته باقي بگذاره . او تصميم گرفت صبر کنه تا وقتي زمان ازدواجش رسيد ، اگه اون احساسش که بهش مي گفت عشقش يک طرف نيست ، حقيقت داشته بشه ، معشوقش به خواستگاريش بياد و اگر هم نه ، موضوع را با خانواده اش در ميان بگذاره تا از تجربه آن ها هم استفاده کنه و راه حلي بيانديشه .و اون روز را با اين تصميم آغاز کرد.
داستان من به پايان رسيد . البته پايان داستان پاسخ من به اين سؤال بود که :« به نظر شما بهتر بود دختر کوچولو چه تصميمي مي گرفت ؟ »
خيلي خوشحال مي شم اگر پاسخ شما را به اين سؤال بدونم . پايان اين داستان را از نظر خودتون در قسمت نظرات اعلام کنيد .
باتشکر
مدير وبلاگ، نيلوفر

به نام خدايي که عشق را آفريد
عشق يعني زندگي !
خداي بزرگ و مهربون ، عشق را آفريده و به انسان داده تا باهاش زندگي کنه ! انسان بدون عشق قادر به زندگي نيست . همه ي وجود انسان سرشار از عشق الهي است .
خدا عشق را به انسان داده تا به دو چيز اصلي و چيز هايي فرعي عشق بورزه .
اون دو چيز اصلي عبارتند از خدا و بنده خدا !
عشق به خدا:
خداي بزرگ و مهربون به ما نعمت والاي عشق را عطا کرده تا بهش عشق بورزيم و با تمام وجود دوستش داشته باشيم . وقتي يک انسان به خدا از ته دلش و از اعماق جانش به خدا عشق مي ورزه و خدا را معشوق خودش قرار مي ده ، حاضره به خاطر رضايتش هر کاري بکنه ! حاضره تمام دستوراتش را عمل کنه تا خداي بزرگ يا همون معشوقش ازش راضي باشه !
عشق به بنده خدا :
خداي بخشنده و کريم به انسان نعمت عشق ورزيدن را عطا کرده تا علاوه بر عشق ورزيدن به خدا ،به بنده هاي خدا هم عشق بورزه .
زندگي بدون عشق غير ممکنه و خدا هم به خاطر همين نعمت عشق ورزيدن را به انسان عطا کرده ؛ اما نه عشقي که باعث بشه از عشق الهي غافل بشيم ، جمله اي را جايي خوندم که مي گه :« دوست تو و معشوق تو بايد کسي باشد که با نگاه کردن به او ياد خدا بيافتي »
پس يادمان باشد عاشق کسي شويم که با ديدنش ياد خدا بيافتيم .
و اما عشق هاي فرعي که در کنار اين دو عشق اصلي وجود دارند ، يکي از اين عشق ها ، عشق به وطن است . عشق به وطن باعث مي شه که انسان براي سرافرازي و سربلندي وطنش هر کاري بکنه ولي بايد يادش باشه که عشق به خدا بالاتر از همه عشق هاست و رضايت او بهتر از همه چيز است ؛ يعني همون طور که داره از وطنش دفاع مي کنه بايد سعي کنه رضايت خدا را هم به دست بياره و در واقع بايد در راه خدا و خدمت به خلق خدا از وطنش دفاع کنه .
خدايا کمکمون کن تا بهت عشق بورزيم از ته دل و از اعماق وجود و هميشه در راه رضايت تو گام برداريم .
با نام آفريننده عشق آغاز کردم و ياد او به پايان مي رسانم.
نام: | |
ايميل: | |