<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نيلوفرآبي</title>
<link>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " نيلوفرآبي "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Wed, 20 Aug 2008 16:04:05 GMT</lastBuildDate>
<author>نيلوفررنجبر</author>
<item>
<title>وبلاگ من</title>
<link>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/496556.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;سلام ؛ ببخشيد كه مدت زيادي هست كه وبلاگم را بروز نكرده بودم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اين مدت تصميم مهمي راجع به وبلاگم گرفتم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دليل درس زياد وبودن در آستانه ورود به وطن عزيزم ايران و ... احساس مي كنم ديگه نمي تونم اون طور كه بايد و شايده وبلاگم را اداره كنم . و البته دلم نيومد كه وبلاگم را حذف كنم و بنابراين تصميم گرفتم وبلاگم را گروهي كنم&amp;nbsp; و از چند تن از وبلاگ نويسان دعوت مي كنم كه جزو نويسندگان وبلاگم بشوند تا اداره ي اون براي من هم آسون تر بشه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من همين جا از نويسنده وبلاگ &lt;A href=&quot;http://www.sara72.parsiblog.com/&quot;&gt;بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي&amp;nbsp;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دعوت مي كنم كه به نويسندگان وبلاگ من بپيوندند . (البته من رفتم به وبلاگشون تا بهشون اطلاع بدم ولي ديدم كه ايشون هم از پارسي بلاگ خداحافظي كرده ولي از دعوتم منصرف نشدم چون مي دونم ايشون هم به خاطر مشغله زياد اين كار را كرده و راه حل &amp;nbsp;خودم را بهشون پيشنهاد مي كنم . چون اينطوري چند نفري بهتر از پس وبلاگمون بر مي آييم )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنين از همه نويسندگان وبلاگ &lt;A href=&quot;http://homeland.parsiblog.com/&quot;&gt;در فراق وطنم &lt;/A&gt;&amp;nbsp; نيز در خواست مي كنم كه به جمع نويسندگان وبلاگ من بپيوندند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تشكر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نيلوفر رنجبر ( مدير وبلاگ )&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 10:48:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=496556</comments>
 <dc:creator>نيلوفررنجبر</dc:creator>
<guid>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/496556.htm</guid>
</item>

<item>
<title>دو دوست مهربان ، دو همراه هميشگي</title>
<link>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/459072.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG alt=&quot;پدر و مادر عزيزم دوستتون دارم.&quot; src=&quot;http://www.iranbar.org/fars/image/khanevade.jpg&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام ، سلام ، سلام؛&amp;nbsp; سلامي به محبت دست هاي مادر و به گرمي دست هاي پدر ،سال نو همگي مبارك . اميدوارم سالي خوب و پر بركت را در پيش داشته باشيد . امروز اومدم تا به كساني كه دنبال دوست مي گردند كمك كنم . اومدم دو تا دوست مهربون را بهتون معرفي كنم كه هميشه پيشتونند و هر وقت دوست داشتيد مي تونيد رازهاتون را بهشون بگيد . اون ها از هر دوستي بهترند چون رازهاتون را به هيچ كس نمي گند علاوه براين اگر در مورد رازتون ازشون راهنمايي بخواهيد بهترين راهنمايي را بهتون&amp;nbsp; مي كنند و راه درست را پيش پاتون مي گذارند چون هيچ كس مثل اونها خير و صلاح شما را نمي خواد . اونها هم سن و سال شما نيستند ولي هر وقت خواستيد باهاشون صحبت كنيد خودشون را جاي شما مي گذارند و به ياد جواني ها و يا نوجواني هاي خودشون مي افتند. هميشه سعي مي كنند اونقدر باهاتون صميمي بشند كه رازهاتون را بهشون بگيد چون مي ترسند از اين كه رازهاتون را به يك فرد غريبه بگيد و اون فرد هم&amp;nbsp; شما را درست راهنمايي نكنه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسم اون ها خيلي ساده است.&amp;nbsp; وقتي زبون باز كرديد اولين كلماتي كه گفتيد اسم اون ها بود . اون ها مامان و بابا و يا به اصطلاح كتابي پدر و مادرتون هستند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شايد بعضي از شما تعجب كرديد چون هيچ وقت فكر نمي كرديد&amp;nbsp; بتونيد دو دوست خوب مثل آن ها داشته باشيد . دو دوستي كه هميشه با شما هستند و خير و صلاح شما را مي خواهند. اما اونها ضمن اين كه پدر و مادر شما هستند مي تونند دوست هاي خوبي براتون باشند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته بعضي از پدر و مادر هاي نسل قديم نمي تونستند فرزندانشون را درك كنند و دوست اونها باشند چون خواسته هاي اون ها از پدر و مادرشون با خواسته هاي فرزندانشون از خودشون&amp;nbsp;خيلي متفاوت بوده و بنابراين خواسته ها و احساسات فرزندانشون را نمي تونستند درك كنند البته اونها هم مثل همه پدر و مادر ها خير و صلاح فرزندانشون را مي خواستند فقط فرقشون با پدر و مادر هاي امروزي در اين بوده كه نمي دونستند چطوري بايد با بچه هاشون دوست باشند و خواسته هاي آن ها را درك كنند و شايد حتي نمي دونستند بايد با بچه هاشون دوست باشند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اكثر پدر و مادرهاي نسل ما هم مي دونند كه بايد با بچه هاشون دوست باشند و هم اين كه راه دوست شدن با بچه هاشون را بلدند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر بده كه ما اين دو دوست مهربان و خوب را از خودمون برنجونيم و ناراحت كنيم .چه خوبه &amp;nbsp;سعي كنيم هميشه باهاشون خوب رفتار كنيم و رازها مون را بهشون بگيم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هميشه خداراشكر مي كنم كه دو دوست مهربان براي من قرار داده تا هر وقت دلم خواست باهاشون مشورت كنم&amp;nbsp; . و هميشه دعا مي كنم كه سايه اين دو دوست مهربان از سر من و داداش كوچولوم كم نشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر با پدر و مادرتون دوستيد همين الان بريد و دستاشون را ببوسيد و اگر هم دوست نيستيد بريد و باهاشون دوست بشيد و مطمئن باشيد بهترين دوست براتون خواهند بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال خوبي داشته باشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Mar 2008 15:39:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=459072</comments>
 <dc:creator>نيلوفررنجبر</dc:creator>
<guid>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/459072.htm</guid>
</item>

<item>
<title>چهارشنبه سوري، بهار</title>
<link>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/448852.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 454px; HEIGHT: 331px&quot; height=501 alt=&quot;عيدتون مبارک&quot; src=&quot;http://ehsanrf.persiangig.com/norooz5_18.jpg&quot; width=800&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يا مقلب القلوب والابصار ، يا مدبر الليل والنهار ، يا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الي احسن الحال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام ، سلام، سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه سلام گرم و باطراوت همچون بهار نثار همه هم وطنان گل و همه ايروني هاي با صفا مي كنم .اميدوارم حال همگي خوب باشه(چهارشنبه سوري را به خير&amp;nbsp; گذرونده باشيد) . امروز اومدم با يك تير&amp;nbsp;دو تا نشون بزرگ بزنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول چهارشنبه سوري:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديشب چهارشنبه سوري بود .مي دونم كه &amp;nbsp;خيلي از مردم و به خصوص جوون ها در ايران رفته بودند آتيش بازي (البته اميدوارم از نوع بي خطرش بوده باشه) . اينجا در كره شمالي هم من و همه ايروني ها جمع شده بوديم و آتيش روشن كرديم . سه تا آتيش بزرگ . و البته طبق رسم ايروني از روشون پريديم و گفتيم زردي من از تو سرخي تو از من . بعد هم&amp;nbsp; وقتي كه چوب ها به ذغال تبديل شدند لابه لاشون سيب زميني گذاشتيم و وقتي پخت (جاي شما خالي) نوش جان كرديم . البته اين دومين سالي بود كه من در كره شمالي مراسم چهارشنبه سوري را انجام مي دادم (دومين سال و آخرين سال) . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بخواهيد دلم براي ايران خيلي تنگ شده . درسته كه ما همه مراسم و سنت هاي ايروني را اينجا برگزار مي كنيم ولي باز هم اون حال و هواي ايران را نداره . مثلا همين چهارشنبه سوري . وقتي فكرش را مي كردم كه توي كره شمالي امشب اين تنها مراسم چهارشنبه سوري كه برگزار مي شه دلم مي گرفت چون مي دونستم تا چند ساعت ديگه توي ايران جوون هاي ايروني دور هم جمع مي شند و هزاران مراسم چهارشنبه سوري توي سرتاسر نقاط ايران پهناورمون برگزار مي شه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي ... ولي خوشحالم كه تا سه ماه ديگه پام رو ميگذارم روي خاك وطن&amp;nbsp;، از هواي وطن نفس مي كشم&amp;nbsp; عيد سال 1388 را پيش هم وطنانم هستم و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب حالا برم سراغ دومين هدفي كه مي خوام با اون يك دونه&amp;nbsp; تيرم بزنم&amp;nbsp; يعني بهار:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا 1/1/87 است . روز اول ماه فروردين . روز اول ماه اول فصل زيباي بهار . فصلي كه اولين فصل ساله .&amp;nbsp; امروز ننه سرما بار و بنديلش را جمع مي كنه تا از پيشمون بره و در عوض ننه بهار با سبدي پر از شكوفه پيشمون مي آد. مي آد تا سرما را از دل هامون دور كنه و شادي بياره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس خوبه كه همگي با هم بلند بهش بگيم :« ننه بهار ، خوش اومدي»&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عيد نوروز را به همه شما ايرانيان و هم وطنان گرامي تبريك و تهنيت مي گويم و اميدوارم كه همراه با خونه تكوني ، دلهاتون را هم از بدي ها و زشتي ها و كينه ها تكونده باشيد . اگه هم نتكونديد هنوز هم وقت هست .&amp;nbsp;تا فردا وقت داريد دلهاتون را از هر چي بديه پاك كنيد و&amp;nbsp; با دلي روشن و پاك و دور از هر گونه كينه و بدي سر سفره هفت سين منتظر تحويل سال 1387 بشينيد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آخر هم جمله معروف&amp;nbsp;« هر روزتان نوروز و نوروزتان پيروز» را مي گم&amp;nbsp; و آرزوي سالي خوش و خرم براي خودتون و خانوادتون دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال نو مبارك&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 10:23:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=448852</comments>
 <dc:creator>نيلوفررنجبر</dc:creator>
<guid>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/448852.htm</guid>
</item>

<item>
<title>تولد وبلاگم مبارک</title>
<link>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/437845.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 271px; HEIGHT: 193px&quot; height=333 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://medivh.persiangig.com/Happybirthday.jpg&quot; width=578&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يك سال گذشت . يك سال پرهياهو از تولد وبلاگ كوچولوي من گذشت . دقيقا دو روز پيش يعني 17/12/86 سالگرد تولد وبلاگ خوشگل و صورتي من بود . الان وبلاگم يك سال و دوروزه شده . وبلاگ كوچولوي من با اين كه خيلي كوچولو است ولي خاطرات خيلي خوبي از پارسي بلاگ داره . مي خوام خاطرات وبلاگ كوچولويم را در طول اين يك سال و دوروز براتون بگم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ من در تاريخ 17/12/85 به دنيا اومد . اون اول سبز رنگ بود و اسم قالبش يعني نيلوفر خيلي شبيه به اسم خودش بود كه نيلوفر آبيه .چند وقت بعد وبلاگ كوچولوي من ديد كه رنگ شبز اونم سبز تيره بهش نمي آد ؛ تصميم گرفت رنگش را عوض كنه و صورتي بشه&amp;nbsp; . يك رنگ شاد و زيبا .&amp;nbsp; وبلاگ كوچولوي من روز به روز بزرگ تر مي شد و مطالب زيادي را در خودش جاي مي داد . اولين مطلبي كه ازش منتخب شد ، مطلبي با عنوان«معجزه رنگ ها » بود . اون مطلب اولين مطلبي هم بود كه تا اون موقع بيشترين نظر يعني 6 نظر را داشت و اين وبلاگ كوچولوي من را خوشحال مي كرد . بعد از اون وبلاگ كوچولوي من يك روز&amp;nbsp; وبلاگ كوچولوي من صفحه&amp;nbsp;خودش را باز كرد تا ببينه براي مطلبي كه تازه توش نوشته شده بود&amp;nbsp;و درباره درس و مدرسه بود&amp;nbsp; چند تا نظر اومده ، ديد كه اوووووووووه 24&amp;nbsp; تا نظر براي مطلبي كه ديروزدر اون وشته شده بود&amp;nbsp; اومده . اون خيلي تعجب كرد و خوشحال شد . وقتي رفت تا نظرات را بخونه ديد كه&amp;nbsp; همه تبريك گفتند . چي رو ؟&amp;nbsp; بله&amp;nbsp; ! وبلاگ كوچولوي من در حالي كه تازه پاش رو در هفت ماهگي گذاشته بود ، منتخب شده بود. وبلاگ كوچولوي من از خوشحالي داشت بال در مي آورد .&amp;nbsp; اون خوشحال بود كه مدير پارسي بلاگ منتخبش كرده . وبلاگ كوچولوي من اون روز را هرگز از ياد نخواهد برد . اون روز 1/7/86 بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اون روز وبلاگ كوچولوي من با شوق بيشتري به كار خودش ادامه داد و سعي كرد مطالبش را بهتر و بهتر كنه . بعد از اون خيلي از مطالبش منتخب شد . و اون را شاد كرد . الان هم وبلاگ كوچولوي من در حالي به كار خودش ادامه مي ده كه حدود 3 ماه و نيم ديگه قراره براي هميشه از ايران وطن عزيزش كار خودش را ادامه بده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد وبلاگ من مبارك&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Mar 2008 14:10:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=437845</comments>
 <dc:creator>نيلوفررنجبر</dc:creator>
<guid>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/437845.htm</guid>
</item>

<item>
<title>دختر كوچولو و عشقش</title>
<link>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/419554.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 216px; HEIGHT: 178px&quot; height=522 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://85.185.152.2/hasrteshgh/21burtw.jpg&quot; width=677&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام ؛ امروز مي خوام داستان يك دختر كوچولو را براتون بگم كه نويسنده داستان خودم هستم و جرقه نوشتن آن با خواندن نوشته اي در وبلاگ لعل سلسبيل به ذهنم خورد . البته بگم اين داستان كاملا خيالي و ساخته ذهن خودم است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يكي بود يكي نبود .&amp;nbsp;در اين كره ي خاكي دختر كوچولويي با پدر و مادرش زندگي مي كرد . دختر كوچولوي قصه ي ما خيلي عاقل و دانا بود .او از همه چي سر در مي آورد و خيلي از چيزهايي راكه بچه هاي همسن و سالش نمي دونستند&amp;nbsp;، مي دونست.دختر كوچولوي قصه ما روز به روز بزرگ و بزرگ تر و عاقل و عاقل تر مي شد . دختر كوچولوي قصه ما كم كم چيزي را در خودش احساس كرد . يك احساس عجيب و خوب . يك عشق . او احساس كرد عاشق شده . احساس كرد به يك نفر دلبسته . اون فرد غربيه نبود . اون آشنا بود . دختر كوچولو از رفتار ها از نگاه ها و خلاصه از همه چيز اون فرد خوشش اومده بود . او عاشق شده بود . يك عشق واقعي وپاك .&amp;nbsp; درسته او خيلي بچه بود . فقط 9-10 سالش بود ولي عاشق شده بود .دختر كوچولوي قصه ما روز به روز بزرگ تر مي شد . تا اين كه به دوران نوجواني رسيد به دوراني&amp;nbsp;پاك ولي پرهياهو .دختر كوچولوي فصه ما براي خودش خانمي شده بود .و هنوز همون احساس را با خودش داشت . اون عشق روز به روز بيشتر و بيشتر مي شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم كوچولوي قصه ما فيلم هايي مي ديد و داستان هايي مي خوند كه در اون ها عاشق ها در رابطه با عشقشون با معشوق خودشون صحبت مي كردند . اما... اما معشوق اون اونقدر باوقار و متين بود كه او شرم مي كرد از اين كه بخواد درباره عشقش به او چيزي بگه . همچنين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم&amp;nbsp;كوچولوي ماهمون طوركه گفتم خيلي عاقل و منطقي بود او مي دونست كه الان بايد درسش را بخونه و وقتي وقت ازدواجش شد به عشقش فكر كنه . از طرفي هم رفتار ها و نگاه هاي معشوقش او را به اين فكر مي انداخت كه ممكنه عشق دو طرفه باشه و در واقع اين احساس كه عشقش دو طرفه است در وجودش ، پديدار شده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يك روز صبح وقتي خانم كوچولوي قصه ما از خواب بيدار شد . تصميمي گرفت . تصميمي مهم . او تصميم گرفت از آن زمان به بعد همه حواسش به درسش باشه و عشقش را در دلش تا وقتي به سن ازدواج رسيد نهفته باقي بگذاره . او تصميم گرفت صبر كنه تا وقتي زمان ازدواجش رسيد ، اگه اون احساسش كه بهش مي گفت عشقش يك طرف نيست ، حقيقت داشته بشه ، معشوقش به خواستگاريش بياد و اگر هم نه ، موضوع را با خانواده اش در ميان بگذاره تا از تجربه آن ها هم استفاده كنه و راه حلي بيانديشه .و اون روز را با اين تصميم آغاز كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان من به پايان رسيد . البته پايان داستان پاسخ من به اين سؤال بود كه :« به نظر شما بهتر بود دختر كوچولو چه تصميمي مي گرفت ؟ »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خيلي خوشحال مي شم اگر پاسخ شما را به اين سؤال بدونم . پايان اين داستان را از نظر خودتون در قسمت نظرات اعلام كنيد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باتشكر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدير وبلاگ، نيلوفر&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Feb 2008 10:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=419554</comments>
 <dc:creator>نيلوفررنجبر</dc:creator>
<guid>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/419554.htm</guid>
</item>

<item>
<title>عشق يعني...</title>
<link>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/345915.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG alt=عشق src=&quot;http://img230.imageshack.us/img230/4498/niloory6.png&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نام خدايي كه عشق را آفريد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق يعني زندگي !&lt;BR&gt;خداي بزرگ و مهربون ، عشق را آفريده و به انسان داده تا باهاش زندگي كنه ! انسان بدون عشق قادر به زندگي نيست . همه ي وجود انسان سرشار از عشق الهي است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا عشق را به انسان داده تا به دو چيز اصلي و چيز هايي فرعي عشق بورزه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون دو چيز اصلي عبارتند از &lt;STRONG&gt;خدا&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;بنده خدا&lt;/STRONG&gt; !&lt;BR&gt;عشق به خدا:&lt;BR&gt;خداي بزرگ و مهربون به ما نعمت والاي عشق را عطا كرده تا بهش عشق بورزيم و با تمام وجود دوستش داشته باشيم . وقتي يك انسان به خدا از ته دلش و از اعماق جانش به خدا&amp;nbsp;عشق مي ورزه و خدا را معشوق خودش قرار مي ده ، حاضره به خاطر رضايتش هر كاري بكنه ! حاضره تمام دستوراتش را عمل كنه تا خداي بزرگ يا همون معشوقش ازش راضي باشه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق به بنده خدا :&lt;BR&gt;خداي بخشنده و كريم به انسان نعمت عشق ورزيدن را عطا كرده تا علاوه بر عشق ورزيدن به&amp;nbsp;خدا ،به بنده هاي خدا هم عشق بورزه .&lt;BR&gt;زندگي بدون عشق غير ممكنه و خدا هم به خاطر همين&amp;nbsp;نعمت عشق ورزيدن را به انسان عطا كرده ؛ اما نه عشقي كه باعث بشه از عشق الهي غافل بشيم&amp;nbsp;،&amp;nbsp; جمله&amp;nbsp; اي را جايي&amp;nbsp;خوندم كه مي گه :« دوست تو و معشوق تو بايد كسي باشد كه با نگاه كردن به او ياد خدا بيافتي »&amp;nbsp;&lt;BR&gt;پس يادمان باشد عاشق كسي شويم كه با ديدنش ياد خدا بيافتيم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما عشق هاي فرعي كه در كنار اين دو عشق اصلي وجود دارند&amp;nbsp;، يكي از اين عشق ها ، عشق به وطن است . عشق به وطن&amp;nbsp;باعث مي شه كه انسان براي سرافرازي و سربلندي وطنش هر كاري بكنه ولي بايد يادش باشه كه عشق به خدا بالاتر&amp;nbsp;از همه عشق هاست و رضايت او بهتر از همه چيز است ؛ يعني همون طور كه داره از وطنش دفاع مي كنه بايد سعي كنه&amp;nbsp;رضايت خدا را هم به دست بياره&amp;nbsp;و در واقع بايد در راه خدا و خدمت به خلق خدا از وطنش دفاع كنه .&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا كمكمون كن تا بهت عشق بورزيم از ته دل و از اعماق وجود و هميشه در راه رضايت تو گام برداريم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با&amp;nbsp;نام آفريننده عشق آغاز كردم و ياد او به پايان مي رسانم.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Dec 2007 12:23:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=345915</comments>
 <dc:creator>نيلوفررنجبر</dc:creator>
<guid>http://niloofarranjbar.ParsiBlog.com/345915.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

