نیلوفرآبی
صفحه اصلی وبلاگ
پارسی بلاگ
شناسنامه من
ایمیل من
 RSS 
اوقات شرعی
دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 ساعت 10:48 صبح+ وبلاگ من

سلام ؛ ببخشید که مدت زیادی هست که وبلاگم را بروز نکرده بودم .


در این مدت تصمیم مهمی راجع به وبلاگم گرفتم .


به دلیل درس زیاد وبودن در آستانه ورود به وطن عزیزم ایران و ... احساس می کنم دیگه نمی تونم اون طور که باید و شایده وبلاگم را اداره کنم . و البته دلم نیومد که وبلاگم را حذف کنم و بنابراین تصمیم گرفتم وبلاگم را گروهی کنم  و از چند تن از وبلاگ نویسان دعوت می کنم که جزو نویسندگان وبلاگم بشوند تا اداره ی اون برای من هم آسون تر بشه .


من همین جا از نویسنده وبلاگ بسیار سفر باید تا پخته شود خامی    دعوت می کنم که به نویسندگان وبلاگ من بپیوندند . (البته من رفتم به وبلاگشون تا بهشون اطلاع بدم ولی دیدم که ایشون هم از پارسی بلاگ خداحافظی کرده ولی از دعوتم منصرف نشدم چون می دونم ایشون هم به خاطر مشغله زیاد این کار را کرده و راه حل  خودم را بهشون پیشنهاد می کنم . چون اینطوری چند نفری بهتر از پس وبلاگمون بر می آییم )


 


همچنین از همه نویسندگان وبلاگ در فراق وطنم   نیز در خواست می کنم که به جمع نویسندگان وبلاگ من بپیوندند.


 


با تشکر


نیلوفر رنجبر ( مدیر وبلاگ )


متن فوق توسط: نیلوفررنجبر نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
دوشنبه 12 فروردین 1387 ساعت 3:39 عصر+ دو دوست مهربان ، دو همراه همیشگی

                                                                            پدر و مادر عزیزم دوستتون دارم. 


سلام ، سلام ، سلام؛  سلامی به محبت دست های مادر و به گرمی دست های پدر ،سال نو همگی مبارک . امیدوارم سالی خوب و پر برکت را در پیش داشته باشید . امروز اومدم تا به کسانی که دنبال دوست می گردند کمک کنم . اومدم دو تا دوست مهربون را بهتون معرفی کنم که همیشه پیشتونند و هر وقت دوست داشتید می تونید رازهاتون را بهشون بگید . اون ها از هر دوستی بهترند چون رازهاتون را به هیچ کس نمی گند علاوه براین اگر در مورد رازتون ازشون راهنمایی بخواهید بهترین راهنمایی را بهتون  می کنند و راه درست را پیش پاتون می گذارند چون هیچ کس مثل اونها خیر و صلاح شما را نمی خواد . اونها هم سن و سال شما نیستند ولی هر وقت خواستید باهاشون صحبت کنید خودشون را جای شما می گذارند و به یاد جوانی ها و یا نوجوانی های خودشون می افتند. همیشه سعی می کنند اونقدر باهاتون صمیمی بشند که رازهاتون را بهشون بگید چون می ترسند از این که رازهاتون را به یک فرد غریبه بگید و اون فرد هم  شما را درست راهنمایی نکنه .


اسم اون ها خیلی ساده است.  وقتی زبون باز کردید اولین کلماتی که گفتید اسم اون ها بود . اون ها مامان و بابا و یا به اصطلاح کتابی پدر و مادرتون هستند .


شاید بعضی از شما تعجب کردید چون هیچ وقت فکر نمی کردید  بتونید دو دوست خوب مثل آن ها داشته باشید . دو دوستی که همیشه با شما هستند و خیر و صلاح شما را می خواهند. اما اونها ضمن این که پدر و مادر شما هستند می تونند دوست های خوبی براتون باشند.


البته بعضی از پدر و مادر های نسل قدیم نمی تونستند فرزندانشون را درک کنند و دوست اونها باشند چون خواسته های اون ها از پدر و مادرشون با خواسته های فرزندانشون از خودشون خیلی متفاوت بوده و بنابراین خواسته ها و احساسات فرزندانشون را نمی تونستند درک کنند البته اونها هم مثل همه پدر و مادر ها خیر و صلاح فرزندانشون را می خواستند فقط فرقشون با پدر و مادر های امروزی در این بوده که نمی دونستند چطوری باید با بچه هاشون دوست باشند و خواسته های آن ها را درک کنند و شاید حتی نمی دونستند باید با بچه هاشون دوست باشند.


اما اکثر پدر و مادرهای نسل ما هم می دونند که باید با بچه هاشون دوست باشند و هم این که راه دوست شدن با بچه هاشون را بلدند .


چقدر بده که ما این دو دوست مهربان و خوب را از خودمون برنجونیم و ناراحت کنیم .چه خوبه  سعی کنیم همیشه باهاشون خوب رفتار کنیم و رازها مون را بهشون بگیم .


همیشه خداراشکر می کنم که دو دوست مهربان برای من قرار داده تا هر وقت دلم خواست باهاشون مشورت کنم  . و همیشه دعا می کنم که سایه این دو دوست مهربان از سر من و داداش کوچولوم کم نشه .


اگر با پدر و مادرتون دوستید همین الان برید و دستاشون را ببوسید و اگر هم دوست نیستید برید و باهاشون دوست بشید و مطمئن باشید بهترین دوست براتون خواهند بود .


سال خوبی داشته باشید.


 


متن فوق توسط: نیلوفررنجبر نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
چهارشنبه 29 اسفند 1386 ساعت 10:23 صبح+ چهارشنبه سوری، بهار

                               عیدتون مبارک


یا مقلب القلوب والابصار ، یا مدبر اللیل والنهار ، یا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال


سلام ، سلام، سلام


سه سلام گرم و باطراوت همچون بهار نثار همه هم وطنان گل و همه ایرونی های با صفا می کنم .امیدوارم حال همگی خوب باشه(چهارشنبه سوری را به خیر  گذرونده باشید) . امروز اومدم با یک تیر دو تا نشون بزرگ بزنم .


اول چهارشنبه سوری:


دیشب چهارشنبه سوری بود .می دونم که  خیلی از مردم و به خصوص جوون ها در ایران رفته بودند آتیش بازی (البته امیدوارم از نوع بی خطرش بوده باشه) . اینجا در کره شمالی هم من و همه ایرونی ها جمع شده بودیم و آتیش روشن کردیم . سه تا آتیش بزرگ . و البته طبق رسم ایرونی از روشون پریدیم و گفتیم زردی من از تو سرخی تو از من . بعد هم  وقتی که چوب ها به ذغال تبدیل شدند لابه لاشون سیب زمینی گذاشتیم و وقتی پخت (جای شما خالی) نوش جان کردیم . البته این دومین سالی بود که من در کره شمالی مراسم چهارشنبه سوری را انجام می دادم (دومین سال و آخرین سال) .


راستش را بخواهید دلم برای ایران خیلی تنگ شده . درسته که ما همه مراسم و سنت های ایرونی را اینجا برگزار می کنیم ولی باز هم اون حال و هوای ایران را نداره . مثلا همین چهارشنبه سوری . وقتی فکرش را می کردم که توی کره شمالی امشب این تنها مراسم چهارشنبه سوری که برگزار می شه دلم می گرفت چون می دونستم تا چند ساعت دیگه توی ایران جوون های ایرونی دور هم جمع می شند و هزاران مراسم چهارشنبه سوری توی سرتاسر نقاط ایران پهناورمون برگزار می شه .


ولی ... ولی خوشحالم که تا سه ماه دیگه پام رو میگذارم روی خاک وطن ، از هوای وطن نفس می کشم  عید سال 1388 را پیش هم وطنانم هستم و ...


خوب حالا برم سراغ دومین هدفی که می خوام با اون یک دونه  تیرم بزنم  یعنی بهار:


فردا 1/1/87 است . روز اول ماه فروردین . روز اول ماه اول فصل زیبای بهار . فصلی که اولین فصل ساله .  امروز ننه سرما بار و بندیلش را جمع می کنه تا از پیشمون بره و در عوض ننه بهار با سبدی پر از شکوفه پیشمون می آد. می آد تا سرما را از دل هامون دور کنه و شادی بیاره .


پس خوبه که همگی با هم بلند بهش بگیم :« ننه بهار ، خوش اومدی» 


 


عید نوروز را به همه شما ایرانیان و هم وطنان گرامی تبریک و تهنیت می گویم و امیدوارم که همراه با خونه تکونی ، دلهاتون را هم از بدی ها و زشتی ها و کینه ها تکونده باشید . اگه هم نتکوندید هنوز هم وقت هست . تا فردا وقت دارید دلهاتون را از هر چی بدیه پاک کنید و  با دلی روشن و پاک و دور از هر گونه کینه و بدی سر سفره هفت سین منتظر تحویل سال 1387 بشینید .


 


در آخر هم جمله معروف « هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز» را می گم  و آرزوی سالی خوش و خرم برای خودتون و خانوادتون دارم .


سال نو مبارک


 


متن فوق توسط: نیلوفررنجبر نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 2:10 عصر+ تولد وبلاگم مبارک

                                                       


یک سال گذشت . یک سال پرهیاهو از تولد وبلاگ کوچولوی من گذشت . دقیقا دو روز پیش یعنی 17/12/86 سالگرد تولد وبلاگ خوشگل و صورتی من بود . الان وبلاگم یک سال و دوروزه شده . وبلاگ کوچولوی من با این که خیلی کوچولو است ولی خاطرات خیلی خوبی از پارسی بلاگ داره . می خوام خاطرات وبلاگ کوچولویم را در طول این یک سال و دوروز براتون بگم :


وبلاگ من در تاریخ 17/12/85 به دنیا اومد . اون اول سبز رنگ بود و اسم قالبش یعنی نیلوفر خیلی شبیه به اسم خودش بود که نیلوفر آبیه .چند وقت بعد وبلاگ کوچولوی من دید که رنگ شبز اونم سبز تیره بهش نمی آد ؛ تصمیم گرفت رنگش را عوض کنه و صورتی بشه  . یک رنگ شاد و زیبا .  وبلاگ کوچولوی من روز به روز بزرگ تر می شد و مطالب زیادی را در خودش جای می داد . اولین مطلبی که ازش منتخب شد ، مطلبی با عنوان«معجزه رنگ ها » بود . اون مطلب اولین مطلبی هم بود که تا اون موقع بیشترین نظر یعنی 6 نظر را داشت و این وبلاگ کوچولوی من را خوشحال می کرد . بعد از اون وبلاگ کوچولوی من یک روز  وبلاگ کوچولوی من صفحه خودش را باز کرد تا ببینه برای مطلبی که تازه توش نوشته شده بود و درباره درس و مدرسه بود  چند تا نظر اومده ، دید که اوووووووووه 24  تا نظر برای مطلبی که دیروزدر اون وشته شده بود  اومده . اون خیلی تعجب کرد و خوشحال شد . وقتی رفت تا نظرات را بخونه دید که  همه تبریک گفتند . چی رو ؟  بله  ! وبلاگ کوچولوی من در حالی که تازه پاش رو در هفت ماهگی گذاشته بود ، منتخب شده بود. وبلاگ کوچولوی من از خوشحالی داشت بال در می آورد .  اون خوشحال بود که مدیر پارسی بلاگ منتخبش کرده . وبلاگ کوچولوی من اون روز را هرگز از یاد نخواهد برد . اون روز 1/7/86 بود .


بعد از اون روز وبلاگ کوچولوی من با شوق بیشتری به کار خودش ادامه داد و سعی کرد مطالبش را بهتر و بهتر کنه . بعد از اون خیلی از مطالبش منتخب شد . و اون را شاد کرد . الان هم وبلاگ کوچولوی من در حالی به کار خودش ادامه می ده که حدود 3 ماه و نیم دیگه قراره برای همیشه از ایران وطن عزیزش کار خودش را ادامه بده!


 


تولد وبلاگ من مبارک


 


متن فوق توسط: نیلوفررنجبر نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
جمعه 3 اسفند 1386 ساعت 10:0 صبح+ دختر کوچولو و عشقش

                                          


سلام ؛ امروز می خوام داستان یک دختر کوچولو را براتون بگم که نویسنده داستان خودم هستم و جرقه نوشتن آن با خواندن نوشته ای در وبلاگ لعل سلسبیل به ذهنم خورد . البته بگم این داستان کاملا خیالی و ساخته ذهن خودم است .


یکی بود یکی نبود . در این کره ی خاکی دختر کوچولویی با پدر و مادرش زندگی می کرد . دختر کوچولوی قصه ی ما خیلی عاقل و دانا بود .او از همه چی سر در می آورد و خیلی از چیزهایی راکه بچه های همسن و سالش نمی دونستند ، می دونست.دختر کوچولوی قصه ما روز به روز بزرگ و بزرگ تر و عاقل و عاقل تر می شد . دختر کوچولوی قصه ما کم کم چیزی را در خودش احساس کرد . یک احساس عجیب و خوب . یک عشق . او احساس کرد عاشق شده . احساس کرد به یک نفر دلبسته . اون فرد غربیه نبود . اون آشنا بود . دختر کوچولو از رفتار ها از نگاه ها و خلاصه از همه چیز اون فرد خوشش اومده بود . او عاشق شده بود . یک عشق واقعی وپاک .  درسته او خیلی بچه بود . فقط 9-10 سالش بود ولی عاشق شده بود .دختر کوچولوی قصه ما روز به روز بزرگ تر می شد . تا این که به دوران نوجوانی رسید به دورانی پاک ولی پرهیاهو .دختر کوچولوی فصه ما برای خودش خانمی شده بود .و هنوز همون احساس را با خودش داشت . اون عشق روز به روز بیشتر و بیشتر می شد .


خانم کوچولوی قصه ما فیلم هایی می دید و داستان هایی می خوند که در اون ها عاشق ها در رابطه با عشقشون با معشوق خودشون صحبت می کردند . اما... اما معشوق اون اونقدر باوقار و متین بود که او شرم می کرد از این که بخواد درباره عشقش به او چیزی بگه . همچنین


خانم کوچولوی ماهمون طورکه گفتم خیلی عاقل و منطقی بود او می دونست که الان باید درسش را بخونه و وقتی وقت ازدواجش شد به عشقش فکر کنه . از طرفی هم رفتار ها و نگاه های معشوقش او را به این فکر می انداخت که ممکنه عشق دو طرفه باشه و در واقع این احساس که عشقش دو طرفه است در وجودش ، پدیدار شده بود .


یک روز صبح وقتی خانم کوچولوی قصه ما از خواب بیدار شد . تصمیمی گرفت . تصمیمی مهم . او تصمیم گرفت از آن زمان به بعد همه حواسش به درسش باشه و عشقش را در دلش تا وقتی به سن ازدواج رسید نهفته باقی بگذاره . او تصمیم گرفت صبر کنه تا وقتی زمان ازدواجش رسید ، اگه اون احساسش که بهش می گفت عشقش یک طرف نیست ، حقیقت داشته بشه ، معشوقش به خواستگاریش بیاد و اگر هم نه ، موضوع را با خانواده اش در میان بگذاره تا از تجربه آن ها هم استفاده کنه و راه حلی بیاندیشه .و اون روز را با این تصمیم آغاز کرد.


 


داستان من به پایان رسید . البته پایان داستان پاسخ من به این سؤال بود که :« به نظر شما بهتر بود دختر کوچولو چه تصمیمی می گرفت ؟ »


خیلی خوشحال می شم اگر پاسخ شما را به این سؤال بدونم . پایان این داستان را از نظر خودتون در قسمت نظرات اعلام کنید .


باتشکر


مدیر وبلاگ، نیلوفر


متن فوق توسط: نیلوفررنجبر نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
یکشنبه 18 آذر 1386 ساعت 12:23 عصر+ عشق یعنی...

                                          عشق


به نام خدایی که عشق را آفرید


عشق یعنی زندگی !
خدای بزرگ و مهربون ، عشق را آفریده و به انسان داده تا باهاش زندگی کنه ! انسان بدون عشق قادر به زندگی نیست . همه ی وجود انسان سرشار از عشق الهی است .


خدا عشق را به انسان داده تا به دو چیز اصلی و چیز هایی فرعی عشق بورزه .


اون دو چیز اصلی عبارتند از خدا و بنده خدا !
عشق به خدا:
خدای بزرگ و مهربون به ما نعمت والای عشق را عطا کرده تا بهش عشق بورزیم و با تمام وجود دوستش داشته باشیم . وقتی یک انسان به خدا از ته دلش و از اعماق جانش به خدا عشق می ورزه و خدا را معشوق خودش قرار می ده ، حاضره به خاطر رضایتش هر کاری بکنه ! حاضره تمام دستوراتش را عمل کنه تا خدای بزرگ یا همون معشوقش ازش راضی باشه !


عشق به بنده خدا :
خدای بخشنده و کریم به انسان نعمت عشق ورزیدن را عطا کرده تا علاوه بر عشق ورزیدن به خدا ،به بنده های خدا هم عشق بورزه .
زندگی بدون عشق غیر ممکنه و خدا هم به خاطر همین نعمت عشق ورزیدن را به انسان عطا کرده ؛ اما نه عشقی که باعث بشه از عشق الهی غافل بشیم ،  جمله  ای را جایی خوندم که می گه :« دوست تو و معشوق تو باید کسی باشد که با نگاه کردن به او یاد خدا بیافتی » 
پس یادمان باشد عاشق کسی شویم که با دیدنش یاد خدا بیافتیم .


و اما عشق های فرعی که در کنار این دو عشق اصلی وجود دارند ، یکی از این عشق ها ، عشق به وطن است . عشق به وطن باعث می شه که انسان برای سرافرازی و سربلندی وطنش هر کاری بکنه ولی باید یادش باشه که عشق به خدا بالاتر از همه عشق هاست و رضایت او بهتر از همه چیز است ؛ یعنی همون طور که داره از وطنش دفاع می کنه باید سعی کنه رضایت خدا را هم به دست بیاره و در واقع باید در راه خدا و خدمت به خلق خدا از وطنش دفاع کنه . 


خدایا کمکمون کن تا بهت عشق بورزیم از ته دل و از اعماق وجود و همیشه در راه رضایت تو گام برداریم .


با نام آفریننده عشق آغاز کردم و یاد او به پایان می رسانم.


متن فوق توسط: نیلوفررنجبر نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
درباره خودم
نیلوفرآبی نیلوفررنجبر[79]
من در سال 1372 متولد شدم واهل سده لنجان هستم اما هم اکنون در کره شمالی به سر می برم.
فهرست موضوعی یادداشت ها
وطن ، ایران و ایرانیان[6]
عشق[6]
دانلود[2]
لوگوی من
نیلوفرآبی
لوگوی دوستان من










































































































































لینک دوستان من
ماهین خبر
مادرانه
هو اللطیف
پتی آباد سینمای ایران
فاطمه زهرا کوچولو
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
هیئت
مهراد
خدای که به ما لبخند میزد
امیدزهرا
توکای شهر خاموش
دفترچه‏ی آبی
خلوت شب
کلک بهار
خط بارون
کسی که مثل هیچکس نیست
کوثر
حجاب
نم نم بارون...
نور
عروج
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
نامه ی زرتشت
مجمع عاشقان ثامن الائمه (ع)
DENIZ
اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن (عج)
خانه یکدلی
عاشقان جواد کاظمیان
یاد ایام
شاعرانه
اکنکار نغمه کوچک در آوای سکوت
اکنکار نغمه کوچک در آوای سکوت
بی ستاره ترین شبهای زندگی...
نگرانی
نگرانی
پولاد آزادی
دنیای مقالات
دیوونه ی تنها
** همیشه در قلب منی **
یه بچه مثبت فراری
سلام
علم و اسلام
(( همیشه با تو ))
بال شکسته
پویش سبز
برگ سبز
رویای ناتمام


سایت سده لنجان (شهر زیبای من )
بیکرانه ها
دوست تو
انعکاس دل
دلسرا
زورقی در ساحل

جک اس ام اس ....
داستان سرا
عکس
عصر ظهور در عصر نوین
گزیده ای از اخبار ورزشی از همه جا
مسافره شب
:::.....اینجا همه چی پیدا می شه فعلا بیا تو.....:::
طلسم شدگان
به دادم برس
تعقل و تفکر
در دل نهفته ها
آهنگ وبلاگ من
اشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل: